آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب.
آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب.
آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب.
«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!
باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....
فریب ما مخور آقا دروغ می گوییـــــــــــــــم
به جـان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییــم
چه ناله ای چه فراقـــی چه درد هجـــــــــــرانی
نیا نیا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ می گوییـــــــــم
تمام چشـــــــــم براهی و انتظـــــــــــــــــــار و فراق
و ندبـــــــه های فـــــــــــــــــــــرج را دروغ می گوییـــم
دلی که مامن دنیــــــــــاست جـــــــــــــای مولـا نیست
اسیــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنیــــا دروغ می گوییـــم
زبان سخن ز تو گوید ولـی بــــــــــــــــــــــــــرای مقــــــــام
به پیش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ می گوییـــــــــم
کدام نالـــــه غـربــــــــت کــــــــدام درد فــــــــــــــراق
قســـم بــــه ام ابیــــــــها دروغ می گوییـــــــــم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکرتو نیست
و مـا به وسعت دریا دروغ می گوییــــــــم
مرا ببخش عـــــزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییـم
برای سلامتی آغا و تعجیل ظهورایشان دعا کنید
الهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط مجتبی ف در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 10:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ای امان از دست بابا و مامان
یادم آن روز که بودم اولی ناز و طناز و عزیز و فکلی
شاد خانه بودم با داد و دود هر چه را می خواستم آماده بود
وای از آن روزی که آمد دومی نق نقو و بد ادا و دم دمی
من وزیر گشتم و افتادم به چاه دومی هم جای من شد پادشاه
تا به خود آیم و خود داری کنم سومی هم آمد وشد خواهرم
دختری زیبا و خوشرو مثل ماه من و داداشم کشیدیم سوز و آه
جای سبزی ونشاط و خرمی سر رسید روز گاران چهارمی
دیگر آن خانه برایم تنگ بود سبزی وگل درنگاهم سنگ بود
داشتم میکردم عادت ناگهان پنجمی هم پانهاد دراین جهان
بهر سوختن پنج تن کافی نبود ششمی هیزم شد ومن مثل دود
ناصر و شهناز وبهناز و شهین احمد و عباس و هفتم شد مهین
ای امان ازدست بابا و مامان ای امان ازدست بابا و مامان
بار دیگر مادرم شد حامله این که آمد تیم فوتبال کامله![]()
ناصر و شهناز وبهناز و شهین احمد و عباس و فرهاد و مهین
علی مردان و گل معصومه جان آخریش هم میشود در وازه بان
نوشته شده توسط مجتبی ف در یکشنبه 19 مهر1388 ساعت 9:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
شرمنده دیر آپ کردم 
چند بیت شعری گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد![]()
عمو جاسم،بیا دردُم دوا کن
شدیداً فکراین راز بقا کن
اگه نسلت نمیخوای منقرض شه
منو با "نازی"جونت آشنا کن!
![]()
![]()
عمو جاسم ، ببین رنگم پریده
یکی دیشو رو اعصابم دویده
خدامرگُم بده"نازی"رو بردن
پرید از دست مو ای ور پریده!
![]()
تو بی نازی به چیت می نازی عامو؟
تو این بازی بدون میبازی عامو
ولی بین خودمون باشه ، اساسا
تو خوب می سازی و میندازی عامو!
نوشته شده توسط مجتبی ف در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 12:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .
تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي،
اشک ميدم که همراهيت کنه،
و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.
دعای بعد از نظردادن:انشا الله پل صراط رو چشم بسته بری ![]()
نوشته شده توسط مجتبی ف در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 8:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تنبلهای عزیز توجه فرمائید راهكار های جدید رسید : . .1 روزها استراحت كنید تا شبها بتوانید راحت بخوابید. . 2. در نزدیكی تختتان صندلی راحتی بگذارید، تا اگر از خواب بیدار شدید، روی آن بنشینید و استراحت كنید. . 3. خوابیدن به نشستن، نشستن به ایستادن، ایستادن به راه رفتن الویت دارد. . 4. جایی كه می توانید بنشینید چرا می ایستید. . 5. كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا. . 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمی صبر كنید...... ودر آخر کاری را که پس فردا می توان انجام داد به فردا موکول نکنید سازمان...... ایران
نوشته شده توسط مجتبی ف در جمعه 20 شهریور1388 ساعت 1:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
-مرد پشت موتور اصلا کلاه کاسکت نمیزاره، چه حرفیه بچه سوسول![]()
-مرد پشت رول کمربند ایمنی نمیبنده![]()
-مرد سرش بره وقتی میخواد از خیابون رد شه ، از روی خط کشی رد نمیشه،بچه بازیه مگه![]()
-بچه مرد باید پسر باشه حالا ما گفتیم باقیشو عاقلان دانند![]()
-مرد از حرفش بر نمیگرده ولو مزخرف گفته باشه ، حرف از دهن مرد در میاد![]()
-مرد اودکلن نمیزنه تن مرد باید بوی عرق کار بده![]()
-مرد و سبیلش ، مرد بی سبیل یه پارچه کم داره واسه روسرش ،همین که گفتم
-مرد با زن جماعت هم کلوم نمیشه ، ضعیفه بگو آقاتون بیاد
-مرد توی خونه کار نمیکنه اگه کار کنه حرمت سبیل رو زیر سوال برده
-مرد وقتی به یه خانومی به یه عزیزی بله گفت ، یعنی یکی و والسلام دومی و سومی وباقی نامردیه توجیح هم موقوف اون دیگه کار مرد نیست
مرد درد دل نمیکنه درد دل فوق فوقش مال جوجه مرداس
پس سعی کن تو زندگی حرمت هرچی مرد و مردونگیه نگش داری
یه نظر بده تا ۲۴ سال آیندتو بهت بگم![]()
نوشته شده توسط مجتبی ف در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 11:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی بامخلصت خوش تانکرد گرباتو خوش کرده تا،با مانکرد![]()
هرکسی دستش رسیدازهر طرف بست به رویم،دری را وانکرد
هیچ بختی همچو بخت این حقیر اینقدر چرتی نشد،لالانکرد![]()
بدبیاری ونداری پشت هم جز به هول وهوش من مأوانکرد
درهمه زور آزماییهای شانس هیچ داور دست من بالا نکرد
روزگار بی وفا درپیش غیر هیچ کس را مثل من رسوا نکرد![]()
حالگیریها زما کرد این فلک بی مروت لحظه ای پروانکرد
چرخ بازیگر در این دنیای دون ساده تر از من کسی پیدانکرد![]()
گفتم اینه رسم مردی،زندگی گفت:آری بی حیا حاشا نکرد
ناز عزاییل کشیدم آنجناب پاسپورت بنده را ویزا نکرد![]()
یه نظر بده هرچقدر بشه حساب میکنم![]()
نوشته شده توسط مجتبی ف در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 10:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت 
نوشته شده توسط مجتبی ف در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 10:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
لطفا باخنده وارد شوید
موضوع انشا : سال 87 را چگونه گذراندید؟
قلم بر قلب سفید کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته
سال بسیار خوب و پر برکتی بود. سال گذشته پسر خاله ام زیر تریلییک چـــرخ
رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و
حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هرچی
گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نکردم. در آن روزپدرم مرا با بیل زد، بدون
بی دلیل! من در پارسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از
مدرسه به بیرون پرت کردند. پدرم من را به مکانیکی فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و
اوســــــتای من هر روز من را بازنجیر چرخ می زد و گاهی وقت ها که خیلی
عصبانی می شد من را به زمین می بستو دو سه بار با ماشین یکی از مشتری ها از
روی من رد می شد. من خیلی درکارهای خانه به مـادرم کمک می کنم. مادرم من
را در سال گذشته خیلی دوست میداشت و من را خیلی ماچ می کرد ولی پدرم خیلی
حسود است و من را لای درآشـپزحانه می گذاشت. درســــــال گذشته شوهر
خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حــــامله است و پدرم
مـــــی گویدیا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم که بچه ای
به این انـــدازه از هیچ کجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته مـا به مسافرت
رفتیم و باقطار رفتیم. مــن در کوپه بسیار پدرم را عصبانی کردم و او برای تنبیه من
را روی تخت خواباند و تخت را محکـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم!
پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشید و مادرم خیلی ناراحت است وهــــــــی به
من میگوید: کپی اوغلی، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می
دهــــــد، پدرم عصـبانی می شود! در سال گذشته ما به عـــید دیدنی رفتیم و من
حدودا خیـــــلی عیدی جـمع کرده ام، ولی پدرم همه آن هارا از من گرفت و آنتن
مـــــــاهواره ای خرید که بسیار بــد آموزی دارد ومن نگاه نمی کنم و پدرم از صبح
تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می کند وبشکن می زند. پــــــدرم در سال گذشته
رژیم گرفته بود و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می خورند و می
خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس وماست موسیر! راستی یادم رفت پارسال ما با
ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت که داداشم می خواست پوست تخمه رو از
پنجره بندازه بیرون که یهو یه تریلی از کنار ماشین رد شد و دست داداشم را از بازو
قطع کرد و ما همگی خندیدیم. من خیلی سال گذشته را دوست دارم و این بود انشای
من
توروخدا فقط یه نظر بده
نوشته شده توسط مجتبی ف در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 5:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
طرز تهیه:
ابتدا مواد محبت و عشق و دلدادگی و صمیمیت را با هم مخلوط کنید و خوب با
همزن مهربانی به همشان بزنید تا مخلوط یک دست و همگنی از صفا و صمیمیت
درست شود. سپس چند قاشق تفاهم به آن بیفزایید و پودر تسامح مخلوط با پودر
گذشت را به مایه اضافه کنید. بعد ادویه شور و شوق و نمک عطوفت را بر روی مخ
لوط بریزید و خوب به هم بزنید تا مخلوط خوش چاشنی شود. یک فنجان مدارا و نصف
فنجان سعه صدر را به مخلوط اضافه کرده، و سه قاشق مربا خوری شکیبایی را نیز
به آن بیفزایید و گرد دلدادگی را روی مخلوط ریخته ، حال مخلوط را در طرف مخصوص
طبخ کیک که باید از جنس نسوز نرمش و انعطاف پذیر باشد بریزید و چند دانه درشت
وفاداری را به آن اضافه کنید. سپس به مقدار کافی شکر دلبری و یک لیوان ادب
مخلوط با یک فنجان نزاکت را به آن اضافه فرمایید. سه فنجان پر روغن شنوایی و دو
کاسه صداقت را هم داخل ظرف ریخته و مخلوط را روی شعله ملایم ملایمت گذاش
ته و برای مدت زمان کافی صبر کنید تا کیک پخته شود و به رنگ طلایی رویا درآید.
برای تزیین روی کیک تان هم می توانید از پودر احترام متقابل و مایع رنگی حسن نی
ت همراه با مواد معطر همراهی و خوش قولی استفاده کنید. حالا دیگر کیک آماده
استفاده است و می توانید این کیک دو نفره را همراه همسر خود - برای یک عمر
تمام صد و بیست ساله - دو نفری نوش جان بفرمایید و از مزه شیرین و عالی آن تا
آخر عمر کیف کنید و لذت ببرید. و اگر هم خواستید دعایش را به جان ما بکنید
نوشته شده توسط مجتبی ف در پنجشنبه 5 شهریور1388 ساعت 12:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
من : مجتبی
20سالمه
قد : 180
شوخ ترین فرد
تخصص : مگس کشی
حزب : سوسول گرا
شغل:دانشجوی ریاضی کاربردی
جناح : وطنز پرست
غذا : ماکارانی
رنگ : سبز مایل به قرمز
تیم : استقلالی دو آتیشه
اهل: بوشهر
خیلی با مرام
خلاصه : آخرشم..
این وبلاگ هیچ جنبه سیاسی اقتصادی اجتماعی اشتباهی اعتیادی افتخاری و... ندارد.
استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با ذکر صلوات مجاز میباشد.
فهرست اصلی
دوستان
...واسه دل خودم
الهه(confabulation)
جالب ترین وزیباترین عکسها
(RefreshNews) خبر از اول
مامحکومیم به دل شکستن نه دل سپردن
مذهبی
سید(درانتظار یار )
مریم(عشق آسمانی)
سیاوش(محبت ودوستی ادمها)
ستاره(یونیفرم)
سرسپرده(حسرت)
بشیر
مریم جغجغه
sweet love-sungirls
ستاره هشتم(آستان قدس رضوی)
سپیده(چقدر زود دیر می شود)
:-_-: کاروالیو :-_-:
عاشقانه های او
دانلود نرم افزار و بازي و چت
دنیا
حسرت
من چه کسم ؟؟
نی نی شیطونک(ღدوستت دارمღ )
پریا(بارون)
(سارا) تو همانی که می اندیشی...
لیلی ومجنون(نگاهت را دوست دارم)
جوجو(بهترین وبلاگ)
افشین قطبی(رضو خالوم)
بغض سکوت(هلیا)
ღ خط خطی های عاشقونه ღ(غزل)
کد های مخفی نوکیا
آلونک عکس های عاشقانه
شفق عشق...
شعرهای عاشقانه من
شعرطنز
نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
آبان 1388
طراح قالب
POWERED BY