يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه مي كني؟
مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمي فهمم.
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهمید.

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها براي هيچ وچيز گريه مي كنند.

پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست
چرا زن هابي دليل گريه مي كنند.

بالاخره سوالش را براي يك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته
جواب را مي داند.
او از فرشته پرسيد: چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
فرشته گفت: خدا زماني كه زن را خلق كرد مي خواست كه او موجود به
خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آن قدر قوي آفريد تا بار همه
دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بده.

به او يك نيروي دروني قوي داد تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را
داشته باشد وقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آ» ها رانيز داشته باشد.